تنور تیره‌ی تراب

بسم الله

استاد می‌فرمود که زمین(Gaia) پرورنده و مهد است، در قرآن مجید هم آمده‌ست که "الم نجعل الأرض مهادا(؟)" بعلاوه خاک طبع سودایی(یعنی سرد و خشک) دارد و شنیده‌ایم که می‌گویند "تیره‌ی تراب" و مشخص است که "سواد" و "سوداء" مرتبط‌اند.

خاک بر دهان من اگر بگویم آنچه استادم فرمود، نقص یا نقضی دارد اما خدایا...

این تیره‌ی تراب، این خاک سرد؛ چرا این داغ منو خنک نمی‌کنه...

معین، داداش، ساعتی نیست، جایی نیست که یادت نباشم

شادی روحش صلوات با هر مستحبی دوست داشتین یا استطاعت داشتین

فرایند بیرون آمدن عمویادگار از غار

بزرگوار دوستان

اگربناست که شما نعل بالنعل موید و مکرر نظرات یک فیلسوف باشید، چه فرقی بین شما و یک مسیحی و یا یک ملحد هست؟ این شیعه‌ی اثنی عشری بودن، در عالم نظر برای شما هیچ تقید نظری نمی‌آورد؟



پ.ن: نمیدانم آیا این سطور پیش‌بینی یک بحران است یا یک برداشت اشتباه و یک ایراد نابجا؛ به هرحال زمان خیلی زود مساله را روشن خواهد کرد. زودتر از آنکه عمویادگار بخواهد از غار سری بیرون بیاورد...

والله ولی التوفیق

بوریاباف اگرچه بافنده‌ست...

کار و زندگی مهلت نمی‌دهد که...

البته تنبلی مزید بر علت است! راستش را بخواهید خستگی جسمی و روحی وقتی دلیل خاص و قابلی نداشته باشد، تنه می‌زند به تنبلی!

اما صحبت‌ها و گفتگوهای شفاهی تمامی ندارد و بالاخره از دل همان صحبت‌ها هم می‌شود نصیب وبلاگ را تور کرد و نوشت.

راستش در مطلب قبلی یک چیزی ناگفته ماند و آن این بود که مراعات ظاهر بحث، با گفتگو کردن فرق اساسی دارد. یعنی یک بار هست شما سر میزی با عزیزی صحبت می‌کنید و او میان فرمایش شما نمی‌پرد، مهربانانه بر شما می‌نگرد و زمان صحبت را رعایت می‌کند و به شما هم اجازه‌ی حرف زدن می‌دهد ولی فقط حرف خودش را می‌زند و شما فهمتان می‌شود که اصلا این فرمایشات‌تان هیچ در او اثر نمی‌کند و انگار گفتن و نگفتن‌تان علی‌السویه است!ا

عزیز بزرگوار و گرانقدر...

این اسمش گفت و شنود نیست، این صرفا دو سخنرانی متداخل است، نه بیشتر...

این آدم به هم‌سخنی نیامده و کارش هم هم‌سخنی نیست. هم‌سخن شدن نیاز به گوش شنوا دارد و آدمی که گوشش ناشنواست یا فقط حرف خودش را می‌شنود یا آدمی که فقط حرف باب طبعش را می‌شنود، این آدم توان هم‌سخنی و درک ندارد. شاید چیزی شبیه فرق بوریاباف(که نی بوریا می‌بافد) و حریرباف، در میان این دو باشد. میان کسی که اهل شنیدن است و کسی که فقط اهل گفت است.

باقی بقایتان.

بر این جان پریشان رحمت آرید

مدتی پیش، میلاد پشت تلفن می‌گفت که وبلاگت زیادی خانوادگی شده و صرفا به درد کسانی می‌خورد که تو را می‌شناسند و با اخلاق و طرز گفتار و دغدغه‌هایت آشنا هستند!

البته حرفش بی‌راه نیست و تا حدودی هم اصلا هدفم از این باز-وبلاگ-نویس-شدن همین بوده که یک جور گفتگو را شکل بدهم، چون معمولا گفتگوها نیمه‌کاره رها می‌شوند و شاید هیچ‌وقت نشود باز ادامه‌شان داد.

پس وبلاگ می‌تواند باب گفتگو را باز نگه دارد و به یک‌جور مفاهمه ختم شود و شاید حتی ختم به خیر بشود!

اما آقا رضا، که مدتی پیش یک طرف یکی دیگر از گفتگوها بوده، مرحمت کرده و نظرش را راجع به موضوع روی وبلاگش گذاشته و سعی کرده یک صورت تئوریک هم به مطلب بدهد. پس این بنده، اول مطلبش را نقل و تلخیص می‌کنم و بعد افاضه‌ی اضافاتی می‌فرمایم تا باز آخرتم را و حتی دنیایم را خراب‌تر کرده باشم...

همین

و اما فرمایشات آقا رضا::

وقتی دو نفر می نشینند با هم حرف می زنند، می خواهند مفهومی را به هم انتقال دهند. این مفاهیم که در قالب جملات ، ارقام و اعداد و بعضی اصطلاحات  منتقل می شوند. مفاهیم می‌توانند درست یا نادرست باشند. در نتیجه سوال اول این است که: معیار درستی چیست؟

گفتگو سبک‌های مختلف دارد و بدوا، گفتگوی صریح بهترین و نتیجه‌بخش ترین گفتگوهاست.

اما نکته اساسی اینجاست که طرفین گفتگو، حال متفاوتی دارند و قضاوت‌شان و اطلاعاتی که مبنای قضاوت‌شان قرار داده‌اند، متفاوت است. و نیز سبک گفتگوی‌شان هم با هم فرق دارد. پس در ابتدا زمینه مکالمه و دیالوگ خود منشا تفاوت هاست.

سوال دوم: چگونه دو نفر که در فضای متفاوت از هم هستند، می‌توانند مکالمه کنند؟

اختلاف نظر ها را چه کنیم؟ یکی می گفت باید نقاط اشتراک تقویت شود. اما نقاط اختلاف به قوت خود باقی است و هیچ کدام از طرفین آن را فراموش نمی‌کنند. چون واقعیت را که نمی شود فراموش کرد.

پس سوال سوم این‌است ‌که: با این واقعیت ها چه کنیم؟

 


آنچه به عقل ناقص این بنده‌ی کمترین می‌رسد آن است که گفتگو کردن مثل رادیو گوش دادن نیست. یعنی طرف گفتگو حاضر است. من درگیر شنود صرف-مثل گوش دادن به رادیو یا سخنرانی- نیستم؛ بلکه درگیر یک دیالوگم. همانطور که حرف می‌زنم، گوش هم دارم و می‌شنوم.

پس گفتگو فقط برای این نیست که طرفین مفاهیمی را به هم انتقال بدهند. این، برای هم سخنرانی کردن است، نه گفتگو! گفتگو باندازه‌ی زور زدن در فهماندن مطلب، نیاز به زور زدن در فهمیدن مطلب هم دارد.

اما سوال اول، که این بود: معیار صحت مفاهیم مطروحه‌ی در یک گفتگو چیست؟ پاسخ‌های جالب فلسفی دارد؛ که صد البته جایش اینجا نیست. اما ساده‌اش این است که ملاک صحت، مطابقت با واقع است! یعنی بالاخره یک حرفی که زده می‌شود یا صحیح است و یا غلط. در عالم خارج و جهان بیرون از ذهن ما، یا ادعای ما صحیح است یا سقیم. و اثبات این صحت به‌عهده‌ی مدعی‌ست. آیا مدعی حجتی بر فرمایش خویش دارد یا نه؟ و آیا ما هر اثبات منطقی‌ای را می‌پذیریم؟ و آیا "حال" ما می‌گذارد که خارج از "حال‌مان"؛ خارج از مشهورات، خارج حب و بغض، خارج از انفعالات نفسانی‌مان، بنشینیم و استدلال‌ها را بشنویم؟

هر ادعایی، صرف نظر از صحت و سقم، یا محصل است و یا مهمل. یا از او نتیجه‌ای حاصل می‌آید یا نمی‌آید. اگر نتیجه‌ای از او حاصل می‌شود، این نتیجه یا مورد اتفاق است و یا مورد اختلاف. در همه‌ی این موارد می‌شود بحث منطقی کرد، اما هر گوشی، نیوشای بحث منطقی و دلیل و برهان نیست. و گاهی هزار برهان هم نمی‌تواند یک گفتگو را به منزل تفاهم برساند...

بگذارید سوال دوم را ببینیم:

سوال دوم: چگونه دو نفر که در فضای متفاوت از هم هستند، می‌توانند مکالمه کنند؟

پاسخ ساده‌ای دارد این سوال! اگر بنا باشد هیچ‌کدام از طرفین، از حال خودشان خارج نشوند، و از برج عاج‌شان پایین نیایند، نمیتوانند گفتگو کنند!

راه چاره‌اش هم در همین عبارت قبلی هست. از برج عاج‌تان بیایید پایین و از ادعا و منم زدن و... کم کنید تا بتوانید گفتگو کنید. اگر هدف از سر یک میز نشستن، اسکات خصم و حقنه‌کردن مواضع سیاسی و اثبات نابحق بودن کسی یا به حق بودن کس دیگرست، این اسمش گفتگو نیست. این از پیش هدفی غیر از شنیدن دارد. البته ارزش دفاع از مواضع به حق و حمله به مواضع ناحق را کوچک نباید شمرد و عرض بنده هم این نیست، اما این تدافع و تهاجم، تا آنجا که دفاع و هجمه‌ست، گفتگو نیست.

در گفتگو هدف را برد یا باخت نباید دانست و هدف را در ابراز و اثبات یک نظر نباید خلاصه کرد. گرچه گفتگو اثبات و ابراز نظر دارد ولی این همه‌ی گفتگو نیست. ای بسا که در یک گفتگو شما قانع شدید و حرف خوبی شنیدید. و به عکس.

وگرنه، و اگر قرار باشد به جای گوش هم دهان باشید و حرف‌تان را بزنید و بروید، مسلما گفتگو نکرده‌اید و نمی‌توانید کرد.

و اما سوال سوم: با این واقعیت ها-یعنی موارد ِ مورد ِ اختلاف ِ نظر- چه کنیم؟

اصلا مگر قرار است آدم‌ها مدام در حال تایید یک‌دیگر باشند؟ اصلا مگر ممکن است؟ با اختلاف نظرها-ی غیر جدی- باید ساخت. ما آدم‌ها در بسیاری موارد اختلاف داریم. در بسیاری موارد هم اشتراک داریم. عاقل آن‌است که ما به الامتیاز و ما به الاشتراک را درک کند. هدف دیگری از این نظر موافق یا مخالف را درک کند و برای پاکی‌ش و حتی برای جر زدن‌هایش و از میدان گریختن‌هایش، بواسطه‌ی آنچه بر جان پریشانش می‌گذرد، احترام قائل باشد و او را بواسطه‌ی پریشانی و یا ناپریشانی و سکینه‌ش دوست بدارد.

باید بر جان ِ پریشان ِ هم، رحمت بیاوریم، این لازمه‌ی یک گفتگو و لازمه‌ی دوستی‌ست...

اگر مقداری برای هم شأن دوستی قائل باشیم، اختلاف‌ها قابل درک خواهند بود؛ حتی اگر قابل حل نباشند. آن‌وقت آیا تحمل دوستان، آسان‌تر نخواهد شد؟

زیاده گزاف است و تا باینجا هم بود...

باقی بقایتان و عید همگی هم مبارک

یا علی-علیه السلام-