هو
الشافی
من
میاندیشم و البته این اندیشیدن، دکارتی
نیست که بعدش «من هستم»ی
در کار باشد. من میاندیشم
یعنی میترسم!
من
هستم، بالاترین ترس برای من[=هستومند]
چیست؟ خب، ترس از نبودن!
ترس از مردن! خیلیها
از مردن میترسند و خیلیها هم به استقبال
مرگ[نه خودکشی] میروند
این میان آنچه آدمیزاد را به اندیشهی
مرگ میاندازد، چیزیست به نام درد[چیزهای
دیگری هم هست اما این یکی بدجوری آدم را
به یاد مرگ میاندازد].
خیلی
قدیمترها، زمانی که کتابهای روانپژوهی
میخواندم، میگفتند یکی از راههای
تسکین درد آنجاست که ذهن را از شهود درد،
به سمت تحلیل و بررسی حصولی درد ببرید.
یعنی از دردمند بپرسید دردش
چه رنگیست و چه سایزیست و آیا در قوطی
کنسرو، یا تشتک نوشابه جا میگیرد یا نه!
اما
من ترجیح میدهم به ذات درد فکر کنم نه
به عوارض خیالیاش. و به
جای آنکه خودم را سرگرم نقاشی یا حجمسازی
از درد کنم، ببینم این خبر، دارد از چه
چیزی حکایت میکند و این درد چه خبری
میدهد.
اگر
از اطبا بپرسند که درد نشانهي چیست[؟]
خواهند گفت: درد
چه موضعی؟ و چهطور دردی؟ و بعد، آزمایشاتی
خواهند نوشت از خون و دفع و عکس و سونوگرافی
و الخ. تا بلکه بفهمند درد
کلیه مثلا خبر از نفخ کلیه دارد یا از سنگ
یا از عفونت.
اما
خبر دیگری هم در کار است...
ذات
درد، دارد خبر میدهد که خبری نیست!
نه از نوشابه و نه از کنسرو.
ذات درد خبر میدهد که مشکلی
هست. مشکلی هست که دردی
هست، اما نه مشکل جسمی، نه مشکل روحی...
ذات
درد میگوید که ما همسایهی مرگیم.
و او نشانهی آن است که زیاد
نباید دلخوش به جسم و حیات و نَفَس باشیم،
زیاد نباید دل ببندیم...
نمیدانم
آیا کسی هست که درد را دوست داشته باشد یا
نه، اما من دوستش دارم چرا که اگر هر از
چندی یادآوری نکند که رفتنیام، زیادی
دل میبندم و بلندتر پرواز میکنم.
هم درد است و هم درمان و هم آغاز و هم پایان.